تبليغاتX
چكاد - روح ف ... احش... ه

 

چند وقت بود که دیگه از چیزی لذت نمیبرد. دقیقا از وقتی که گفت: " چقدر خوشبختم"

داشت میفهمید که چطور همه چیز در جریان و تغییره و هیچ چیز مطلق نیست حتی ارزش. تا چند وقت پیش از شنیدن واژه خیانت حالش به هم میخورد و همه خائنان عالم  رو مستحق اشد مجازات میدونست. حالا تو شرایط مشابه با تمام وجود سعی میکرد که خودش را تبرئه کنه. واسه کارش یه شناسنامه جدید بگیره. یه لباس جدید تنش کنه. ولی یه جای کار میلنگید: "وقتی خیانت کرد که خوشبخت بود"

شب وقتی که از پیاده روی تنگ کوچه شون تو سکوت ، میگذشت و به صدای غلغل آب جوی گوش میداد، خنکای شب تو تنش می پچید و حالی به حالی میشد. دلش هوای چیزی رو میکرد که ممنوع بود. در دسترس و دور از دسترس. و هر چی فکر میکرد به این نتیجه میرسید که نمیشه و میشد.

بلند میخندید. بلند بلند. بلند قد بود با کمی کودکانگی. چیزی که شیفته اش بود. و چقدر گشته بود تا پیداش کنه. از اون روزها فقط یک جفت جوراب لنگه به لنگه تو ذهنش مونده بود. اون وقتا که اجبار نبود خوب بپوشه.

دلش غنج میرفت برای یک لحظه. وقتی که اون خاطره رو صفحه مانیتورش یا صفحه موبایلش روشن بشه. خودآزاری داشت انگار. مرور میکردهمه چیزو.هر لحظه بامحسوسات ونا محسوسات. با صدا و یاد. آزار میدید ولی رها نمیکرد.

نقطه آغاز رو یادش نمی اومد. اون شب با طوفان بیرونی و هرزه گردی، دلخوش به یافتن یه رابطه جدید، رابط بین اون و خوشبختی و یا شبی با طوفان درونی که التهاب بوسه ها ویرانش میکرد و با کودکانگی میخندید و لباس راهبه ها رو به تن میکرد و چه برازنده. بلند قد بود و بلند میخندید، شیرین.

چه تلخ بود بغضی که نمیشکست. نطفه اش کی بسته شد؟ از آن سفر ناخواسته و انبوه کلمات با محبت ناخواسته؟ همان موقع که کلمات  از پوسته شیرینشان در اومدند و هویت واقعیشون رو نشون دادند؟ معنی شیرین به لعنتی تغییرپیدا کرد، به همون تلخی و ... سکوت. راستی از کی نمیخندید؟

آتیش رو نشان داد. اما معنای آتش در کودکی بود و او نمیفهمید که آتش، من است. آتش_من است. رهاش کرد. همون وقت که فکر میکرد تنهاش نمیذاره و هیچ نامه ایش رو بی پاسخ نمیذاره. وقتی داشت برای خدا خط و نشون میکشید. وقتی که داشت برای هر معنی مفهمومی جدید پیدا میکرد. وقتی داشت فیلسوف میشد.

تمام معادلات به هم ریخته بود. میدید که چقدر راحت بعضی چیزهای کوچیک میتونه چیزهای بزرگو خراب کنه. به همون راحتی یک با یک برابر نیست. دنبال تصمیم میگشت. نمیفهمید که داره دنبالش میاد. تعقیبش میکنه سایه به سایه و منتظره که بلغزه. یه لغزش کوچیک. و چقدر راحت خراب میشه اون همه عظمت ... چه ویرانی عظیمی.

از تصورش هم میترسید و... به خودش میبالید. اولش. بعد بهت اومد و ... داشت پوست مینداخت. چه سخت بود. پیله یا پوسته . نمیدونست. حتی نمیدونست از این دگردیسی خودشه که بیرون میاد یا دیگری؟ یک در میان خود بود و غیر. بزرگ و کوچیک. بازوهای ظریفش تاب تحمل بیشتر نداشت. دلش میخواست که او هم کوری بود در شهر کورها ...

انتظار و باز هم انتظار. یک بارقه و بعد خاموشی سهمگین بعد ازروشنی و باز هم انتظار و در این منحنی سینوسی فاصله بین انتظارها بیشتر و بیشتر میشد. داشت میرسید به یه خط صاف. بی هیچ کنش و واکنش. فکر کرد و باز هم فکر کرد. دستش تا ته فرورفته بود در ... و چه مزه گندی هم داشت. تلخ، تلخ ...

 

دیر نباشه. داره دیر میشه. دیر شد. دیگه وقتشه.

 

و انجا بود. لحظه بعد.در یک چشم به هم زدن. با مو و بدن خیس و لباسهایی که به تنش چسبیده بود. با دهان خشک و لبهای ملتهب و ترک ترک. و دستهایی چه مشتاق. کنار پنجره بود. تاریک. به بلندی بیصدای شب فکر میکرد. شب خیس. سایه اش حجمی بود پر از حضور.  تماسی بیصدا موهایش را کشف کرد. خیس. و لبهایش را خشک و پر عطش. و دستانی جوینده که تا امتداد آتش پیش میرفت.

آرام یله داده بود کنارش و او نفوذ میکرد. آرام آرام از سر انگشتانش به درونش. داشت دیر میشد. دنبال مزه ای میگشت در دهانش. پیدا نکرد. بوسه اش را با سرعت میان آتش پرتاب کرد و آتش ... انعکاس نور و حرارت آتش  ... ساختمان سفید و قرمز ... وتنهایی بیصدا که میسوخت آرام آرام. داشت تجربه میکرد. فیلسوف شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 16:8  توسط هليا  |