۱- مشق میکنم. مشق گناه. مشق صبوری. مشق مبارزه... تا برنده که باشد و بازنده که...
۲- از عزیزی شنیدم که دروغ، اسباب_ بازی اوست و گمان کردم شاید که آدمها اسباب بازی او. امان، جای من کجاست؟ عریان، یله داده میان بازی و اسباب بازی...
۳- از تصور ان همه دروغ به خود میلرزید. شاید هم راست. چه راحت بود. بازی دادن و به بازی گرفته شدن. شاید همان لحظه ای که سر نخ را به دست گرفته ای تا بازی ای را شروع کنی سر انگشتانت، کسی، بند دیگری بسته باشد.
۴- سعی کرد قواعد این بازی خطرناک یادش بیاید تا بفهمد کجای کاراست:
بی ، وابستگی - بی ، توقع - بی ، ناراحتی
حالا، اوست. اویی که میتواند فراموش کند، به راحتی، وقتی نفس از جای گرم بر می آید... وقت آنست کنون ...