ورای این صفحه مشبک چیز دیگری بود
مثل بوی بخور
یا آوی هزاران چلچله
در خوشامد گویی به نور
و نجوایی که مثل یک نغمه نامفهوم
از پس پرده مشبک چوبی
پیش می آمد،
سیال...
نگاه من در امتداد بلندترین قامت نور
شکست
و تصویر سراب
بر دورترین سنگرهای درماندگی پاشید
پرنده ای پر کشید
شاخه ای اواز سر داد
و انبساطی همیشگی
-مثل یک هجوم شیرین-
حنجره ام را خراشید
و من اندیشیدم
وازه های مرطوب از بغض سپاسم را
با شوق انگشتانم
به او تقدیم کنم:
- ...