تبليغاتX
چكاد - ظهر

 

ورای این صفحه مشبک چیز دیگری بود

مثل بوی بخور

یا آوی هزاران چلچله

در خوشامد گویی به نور

و نجوایی که مثل یک نغمه نامفهوم

از پس پرده مشبک چوبی

پیش می آمد،

            سیال...

 

نگاه من در امتداد بلندترین قامت نور

شکست

و تصویر سراب

بر دورترین سنگرهای درماندگی پاشید

 

پرنده ای پر کشید

شاخه ای اواز سر داد

و انبساطی همیشگی

            -مثل یک هجوم شیرین-

حنجره ام را خراشید

 

و من اندیشیدم

وازه های مرطوب از بغض سپاسم را

با شوق انگشتانم

به او تقدیم کنم:

 

-          ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 9:13  توسط هليا  |