۱- به نظرم این سردرگمی یه اپیدمیه که افتاده تو جوونا. بیحوصله ام. فکر کنم باید بذارم و یه چند روزی از همه دنیا ببرم. دلم برای یله دادن روی ماسه های ساحل، زیر آفتاب با تن خیس تنگ شده. وقتی که احساس میکنی نیروی مثبت از تمام رگهات با فشار قوی رد میشه و پلکات پر میشه از خواب. پوستت یک دست میسوزه و شکلاتی میشی. دلم برای این لذتهای کوچیک تنگ شده. برنامه ریزی کرده ام یک هفته ای برم وارنا. یه شهر ساحلی در بلغارستان. کنار دریای سیاه. تنها و موبایل خاموش. نه شوهر نه همکار نه پدر در یک کلام، هیچکی، بهم دسترسی نداشته باشه. چقدر به آرامش نیاز دارم...
سه روز پشت سر هم رفتم تئاتر و سینما، لبخند با شکوه آقای گیل، روز سوم و عشقه. یک کم تخلیه شدم. احساس پوچی غریبی بهم دست داده بود. یک آدم آهنی که کار هر روزش سرکار رفتن و برگشتن به خونه است. جمع و جور و پخت و پز و تا بیاد به خودش بجنبه و یک نمایشنامه دست بگیره صدای زنگ در میاد و همسر از سر کار برگشته. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
درصدد اسباب کشی هستیم. به قول جناب همسر بریم جایی که معنویت داشته باشه. این روزها سوسکهای درشت محاصره مون کرده ان. روزی نیست که اجسادشون رو در اثر ابتلا به امها این ور و اون ور سالن پذیرایی پیدا نکنیم. دیشب که یک نوع هلکوپتری یورش آورده بود و جناب همسر با اون همه دبدبه و کبکبه در اثر مبارزه تن به تن با سوسکه دچار گرفتگی عضلانی شده!