تبليغاتX
چكاد - زندانی

 

فراموش کن

رویش تلخ نگاه را

و لبخندهایی هزاران بار چرکین تر

که از میان مردمکهای نفرین

میکاوندت

 

فراموش کن

انتظار شنیدن صدای آشنایی را

که بوی فراموشی میداد

 

فراموش کن

آنچه را که هنوز نیامده

آنچه که نیامدنیست

چه گلهای چیده شده

عطر خود را فراموش میکنند

 

 فراموش کن

لحظه های خیس از عرق را

تصویر زندانی آفتاب را

و بادهای گرمی که دایره وار

بر فراز تنفست میچرخند

 

فراموش کن

همهمه گریه ها و ناله ها را

و دستهای چروکیده ای که تنهاییت را

تا ابتدای اشک میراند

 

تا کی دستمال به دست

غبار از فضا میروبی

گمان میبری که خاک

از خاک تهی خواهد شد؟

 

فراموش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 12:44  توسط هليا  |