۱- مشق میکنم. مشق گناه. مشق صبوری. مشق مبارزه... تا برنده که باشد و بازنده که...
۲- از عزیزی شنیدم که دروغ، اسباب_ بازی اوست و گمان کردم شاید که آدمها اسباب بازی او. امان، جای من کجاست؟ عریان، یله داده میان بازی و اسباب بازی...
۳- از تصور ان همه دروغ به خود میلرزید. شاید هم راست. چه راحت بود. بازی دادن و به بازی گرفته شدن. شاید همان لحظه ای که سر نخ را به دست گرفته ای تا بازی ای را شروع کنی سر انگشتانت، کسی، بند دیگری بسته باشد.
۴- سعی کرد قواعد این بازی خطرناک یادش بیاید تا بفهمد کجای کاراست:
بی ، وابستگی - بی ، توقع - بی ، ناراحتی
حالا، اوست. اویی که میتواند فراموش کند، به راحتی، وقتی نفس از جای گرم بر می آید... وقت آنست کنون ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 15:36  توسط هليا
|
روزهای خیلی شلوغی دارم. چند کار نصفه نیمه که تا هفته آینده باید تحویل بدم و اولین تلاشهام برای حضور در جشنواره های سینمایی. هم خیلی هیجان انگیزه و هم خیلی سخت. در عین حال پر از لذت آشناییهای جدید و آدمهایی که امیدوارم میکنند. به خودم و به آینده.
بیشتر این آدمایی که دارم ازشون میگم اینجا رو نمیخونن. واسه همین به راحتی اعلام میکنم که خیلی دوستتون دارم. ممنون بابت این رنگهای زیبایی که به روزهام میزنید. بابت تمام انرژیهایی که با خوبیاتون بهم تزریق میکنید.
واقعا لذت بخشه که نظرات اشتباه آدما تصحیح بشه و در شرایطی قرار بگیری که بتونی اون چیزهایی رو که هنوز نتونستی تغییر بدی تحمل کنی.
باورم نمیشه، بعد از این همه مدت، دوباره از ته دل خندیده ام ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:37  توسط هليا
|