فراموش کن
رویش تلخ نگاه را
و لبخندهایی هزاران بار چرکین تر
که از میان مردمکهای نفرین
میکاوندت
فراموش کن
انتظار شنیدن صدای آشنایی را
که بوی فراموشی میداد
فراموش کن
آنچه را که هنوز نیامده
آنچه که نیامدنیست
چه گلهای چیده شده
عطر خود را فراموش میکنند
فراموش کن
لحظه های خیس از عرق را
تصویر زندانی آفتاب را
و بادهای گرمی که دایره وار
بر فراز تنفست میچرخند
فراموش کن
همهمه گریه ها و ناله ها را
و دستهای چروکیده ای که تنهاییت را
تا ابتدای اشک میراند
تا کی دستمال به دست
غبار از فضا میروبی
گمان میبری که خاک
از خاک تهی خواهد شد؟
فراموش کن
باز هم باید بجویم
جزای گناهانی را که مرتکب نشده ام
اما منسوب به منند
انگار که با من زاده شده اند
و من محکومم
به ان که تن به جذام بسپارم
باید که روح من سلاخی شود
تاریخچه گناهانم را مرور میکنم
بزرگترین گناه من
با نام انسان متولد شدن است
و زیستن به شیوه انسانی
- خطا و عبرت
زیستن با موجوداتی
که با دیده عیب بین میکاوندت
مبادا گناهی از قلم بیفتد
و کوتاهی کرده باشند
طناب دار آماده است
با چشمانی روشن به افق
پیش باید رفت
نزدیک به چوبه ام
و هنوز میجویم