بيهودگي
در امتداد پرچينهاي بي باور
موج ميزند
و بخار تكرار
از دهان تمام ديوارهاي نيمه تمام
بيرون ميزند
شب در تجسم زايش
درد ميكشد
بيهوده بود
-تغيير-
كه ندانستم
تكرار ميشود
ودر هرتكرار
غمي زاده ميشود
باور نكردم
مرگ هم لحظه است
من...
پبشه ام تنهايي است
كه آينه راست ميگويد
كاش ميدانستم كه اين اعوجاج
مهر تاييدي است
به حقيقي بودن آن من مجازي پشت جيوه