تبليغاتX
چكاد
در جاده اي كه به ميدان اسب دواني ختم ميشد گدايي بود كه قيافه پيشخدمتها را داشت. ميگفت: به من رحم كنيد. من آدم فاسدي هستم با پولي كه به من ميدهيد ميروم و روي اسبها شرط بندي ميكنم! و به اين ترتيب لاينقطع اعتراف ميكرد. در كارش بسيار موفق بود و حقش بود.

 

۱- نوشته ماكس ژاكوب

پ.ن: به وبلاگ ابر شلوار پوش حتما سر بزنيد آدرسش در لينكدونيم هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 10:26  توسط هليا  | 

 

عكس روحم را

ديدي و گفتي

                      -جذامي

من اما

مسيح بودم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 10:47  توسط هليا  | 

 

 

سرم را كنار پنجره جا گذاشتم

آنوقت كه پيشاني ام ابري بود

فاخته كه آمد

در همهمه پرده ها گم شد

برگ زيتون اما

در كنار زخمهاي من

ريشه ميدواند

 

پي نوشت:

از طرف الهه عزيزم دعوت شدم به بازي آرزوها كه اطاعت ميكنم

۱- آرزو دارم همين لحظه بميرم چون احساس ميكنم هر چي بيشتر بگذره لوح وجوديم تيره ميشه

۲- تمام دنيا رو بگردم

۳- به تمام زبونها مسلط باشم مخصوصا فرانسه و ايتاليايي كه اين آخري مثل شعر ميمونه

۴- يك موزيسين تمام عيار بشم و مسلط به نواختن سازهايي كه دوست دارم منجمله پيانو و چنگ

۵- اين آرزو ديگه خيلي ايده آله و اون هم اينه كه حد اقل تا وقتي زنده ام نه خبري از جنگ بشنوم، نه بيماري و نه فقر ... براي هيچكس

 

متقابلا من هم گرگ عزيزم، كاوه، نقاش خ نور، م و فراز رو به اين بازي دعوت ميكنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:7  توسط هليا  | 

 

يكشنبه صبح كه اومدم براي صرف صبحانه وارد رستوران هتل بشم اولين چيزي كه نظرم رو جلب كرد يك اطلاعيه بود: توريستهاي محترم  حواستون باشه خيس نشيد امروز عيد "وارداواره" و تا بعد از ظهر آبپاشي ارامنه به همديگه ادامه داره. با خودم فكر كردم بايد رسم جالبي بشه از صبح تا بعد از ظهر آب بپاشن به هم و همديگرو خيس كنن! براي خودم شير ريختم و تا اومدم بشينم سر ميز سر گارسون پير با خنده اومد سراغم: Do you know English? جواب دادم Yeah, so so…  مضمون همون اطلاعيه را گفت و كلي سفارش كرد كه حواسم به خودم باشه...

 

كوله پشتيمو انداختم رو دوشم و وارد آسانسور شدم كه موبايلم زنگ زد. آرمينه بود. رسيده بود هتل و تو لابي منتظرم بود. اون روز قرار بود با هم بريم كليساي خورويراپ. نيم ساعتي تا ايروان فاصله داشت. يك كليساي خيلي قديمي بود كه هم از جاذبه هاي توريستي ارمنستان محسوب ميشد و هم ميتونستيم شاهد مراسم دعا در كليسا باشيم. بعد از روزيكه اون انجيل افسانه اي رو تو زير زمين موزه مادنا ديديم رابطه حسي ما خيلي بيشتر شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 13:8  توسط هليا  | 

 

 

 

يك سايه نيمه

يك ظهر نارنجي

صورتي پر از آبله

انگشتهايي خاردار

ودهاني مكنده

مكثهاي طولاني

خطهاي مورب

سكوت...

 

مرگ در ميزند عنوان نمايشنامه اي است از وودي آلن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 13:40  توسط هليا  | 

 

 

اين روزها

نفسهايم خيس است

چشمهايم رنگ رويا گرفته

دستهايم را

براي گلدان دستهايش

خاك كردم

خدا روييد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 14:48  توسط هليا  |