تبليغاتX
چكاد
 

دو سه روز پیش دوست بسیار عزیزی یکی از شعرهاشو برام فرستاد. شعر اینقدر لطیف و پر احساس بود که حیفم اومد خواننده اش فقط من باشم. با اجازه اش براتون میذارمش اینجا:

نمی خواهم

از غبار خاکستری این روزها

با تن پاک شبنم دلخوشیهایم

حتی سایه ای

قصه ای آغاز کند

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 15:41  توسط هليا  | 

 

 

طلوع هم غروب کرد

صبح

در مرز شب حل شد

بی میانه

بیگناه شبنم تلخ

روی برگهای روزمره سکوت

سنگ شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 9:49  توسط هليا  | 

 

چند وقت بود که دیگه از چیزی لذت نمیبرد. دقیقا از وقتی که گفت: " چقدر خوشبختم"

داشت میفهمید که چطور همه چیز در جریان و تغییره و هیچ چیز مطلق نیست حتی ارزش. تا چند وقت پیش از شنیدن واژه خیانت حالش به هم میخورد و همه خائنان عالم  رو مستحق اشد مجازات میدونست. حالا تو شرایط مشابه با تمام وجود سعی میکرد که خودش را تبرئه کنه. واسه کارش یه شناسنامه جدید بگیره. یه لباس جدید تنش کنه. ولی یه جای کار میلنگید: "وقتی خیانت کرد که خوشبخت بود"

شب وقتی که از پیاده روی تنگ کوچه شون تو سکوت ، میگذشت و به صدای غلغل آب جوی گوش میداد، خنکای شب تو تنش می پچید و حالی به حالی میشد. دلش هوای چیزی رو میکرد که ممنوع بود. در دسترس و دور از دسترس. و هر چی فکر میکرد به این نتیجه میرسید که نمیشه و میشد.

بلند میخندید. بلند بلند. بلند قد بود با کمی کودکانگی. چیزی که شیفته اش بود. و چقدر گشته بود تا پیداش کنه. از اون روزها فقط یک جفت جوراب لنگه به لنگه تو ذهنش مونده بود. اون وقتا که اجبار نبود خوب بپوشه.

دلش غنج میرفت برای یک لحظه. وقتی که اون خاطره رو صفحه مانیتورش یا صفحه موبایلش روشن بشه. خودآزاری داشت انگار. مرور میکردهمه چیزو.هر لحظه بامحسوسات ونا محسوسات. با صدا و یاد. آزار میدید ولی رها نمیکرد.

نقطه آغاز رو یادش نمی اومد. اون شب با طوفان بیرونی و هرزه گردی، دلخوش به یافتن یه رابطه جدید، رابط بین اون و خوشبختی و یا شبی با طوفان درونی که التهاب بوسه ها ویرانش میکرد و با کودکانگی میخندید و لباس راهبه ها رو به تن میکرد و چه برازنده. بلند قد بود و بلند میخندید، شیرین.

چه تلخ بود بغضی که نمیشکست. نطفه اش کی بسته شد؟ از آن سفر ناخواسته و انبوه کلمات با محبت ناخواسته؟ همان موقع که کلمات  از پوسته شیرینشان در اومدند و هویت واقعیشون رو نشون دادند؟ معنی شیرین به لعنتی تغییرپیدا کرد، به همون تلخی و ... سکوت. راستی از کی نمیخندید؟

آتیش رو نشان داد. اما معنای آتش در کودکی بود و او نمیفهمید که آتش، من است. آتش_من است. رهاش کرد. همون وقت که فکر میکرد تنهاش نمیذاره و هیچ نامه ایش رو بی پاسخ نمیذاره. وقتی داشت برای خدا خط و نشون میکشید. وقتی که داشت برای هر معنی مفهمومی جدید پیدا میکرد. وقتی داشت فیلسوف میشد.

تمام معادلات به هم ریخته بود. میدید که چقدر راحت بعضی چیزهای کوچیک میتونه چیزهای بزرگو خراب کنه. به همون راحتی یک با یک برابر نیست. دنبال تصمیم میگشت. نمیفهمید که داره دنبالش میاد. تعقیبش میکنه سایه به سایه و منتظره که بلغزه. یه لغزش کوچیک. و چقدر راحت خراب میشه اون همه عظمت ... چه ویرانی عظیمی.

از تصورش هم میترسید و... به خودش میبالید. اولش. بعد بهت اومد و ... داشت پوست مینداخت. چه سخت بود. پیله یا پوسته . نمیدونست. حتی نمیدونست از این دگردیسی خودشه که بیرون میاد یا دیگری؟ یک در میان خود بود و غیر. بزرگ و کوچیک. بازوهای ظریفش تاب تحمل بیشتر نداشت. دلش میخواست که او هم کوری بود در شهر کورها ...

انتظار و باز هم انتظار. یک بارقه و بعد خاموشی سهمگین بعد ازروشنی و باز هم انتظار و در این منحنی سینوسی فاصله بین انتظارها بیشتر و بیشتر میشد. داشت میرسید به یه خط صاف. بی هیچ کنش و واکنش. فکر کرد و باز هم فکر کرد. دستش تا ته فرورفته بود در ... و چه مزه گندی هم داشت. تلخ، تلخ ...

 

دیر نباشه. داره دیر میشه. دیر شد. دیگه وقتشه.

 

و انجا بود. لحظه بعد.در یک چشم به هم زدن. با مو و بدن خیس و لباسهایی که به تنش چسبیده بود. با دهان خشک و لبهای ملتهب و ترک ترک. و دستهایی چه مشتاق. کنار پنجره بود. تاریک. به بلندی بیصدای شب فکر میکرد. شب خیس. سایه اش حجمی بود پر از حضور.  تماسی بیصدا موهایش را کشف کرد. خیس. و لبهایش را خشک و پر عطش. و دستانی جوینده که تا امتداد آتش پیش میرفت.

آرام یله داده بود کنارش و او نفوذ میکرد. آرام آرام از سر انگشتانش به درونش. داشت دیر میشد. دنبال مزه ای میگشت در دهانش. پیدا نکرد. بوسه اش را با سرعت میان آتش پرتاب کرد و آتش ... انعکاس نور و حرارت آتش  ... ساختمان سفید و قرمز ... وتنهایی بیصدا که میسوخت آرام آرام. داشت تجربه میکرد. فیلسوف شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 16:8  توسط هليا  | 

 

۱- مشق میکنم. مشق گناه. مشق صبوری. مشق مبارزه... تا برنده که باشد و بازنده که...

 

۲- از عزیزی شنیدم که دروغ، اسباب_ بازی اوست و گمان کردم شاید که آدمها اسباب بازی او. امان، جای من کجاست؟ عریان، یله داده میان بازی و اسباب بازی...

 

۳- از تصور ان همه دروغ به خود میلرزید. شاید هم راست. چه راحت بود. بازی دادن و به بازی گرفته شدن. شاید همان لحظه ای که سر نخ را به دست گرفته ای تا بازی ای را شروع کنی سر انگشتانت، کسی، بند دیگری بسته باشد.

 

۴- سعی کرد قواعد این بازی خطرناک یادش بیاید تا بفهمد کجای کاراست:

بی ، وابستگی - بی ، توقع - بی ، ناراحتی

حالا، اوست. اویی که میتواند فراموش کند، به راحتی، وقتی نفس از جای گرم بر می آید... وقت آنست کنون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 15:36  توسط هليا  | 

روزهای خیلی شلوغی دارم. چند کار نصفه نیمه که تا هفته آینده باید تحویل بدم و اولین تلاشهام برای حضور در جشنواره های سینمایی. هم خیلی هیجان انگیزه و هم خیلی سخت. در عین حال پر از لذت آشناییهای جدید و آدمهایی که امیدوارم میکنند. به خودم و به آینده. بیشتر این آدمایی که دارم ازشون میگم اینجا رو نمیخونن. واسه همین به راحتی اعلام میکنم که خیلی دوستتون دارم. ممنون بابت این رنگهای زیبایی که به روزهام میزنید. بابت تمام انرژیهایی که با خوبیاتون بهم تزریق میکنید. واقعا لذت بخشه که نظرات اشتباه آدما تصحیح بشه و در شرایطی قرار بگیری که بتونی اون چیزهایی رو که هنوز نتونستی تغییر بدی تحمل کنی. باورم نمیشه، بعد از این همه مدت، دوباره از ته دل خندیده ام ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:37  توسط هليا  | 

 

چشهمهايم را بستم

زمين در مشتهايم بود

مردگان براي بازشدن قبرهايشان

لگد ميزدند

من اما

چشمهايم را بسته بودم

و

دريا را ميخواستم

كبوتري

از ميان مشتهايم پرگشود

 

باتلاق وارونه شد ه بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 9:18  توسط هليا  | 

 

ورای این صفحه مشبک چیز دیگری بود

مثل بوی بخور

یا آوی هزاران چلچله

در خوشامد گویی به نور

و نجوایی که مثل یک نغمه نامفهوم

از پس پرده مشبک چوبی

پیش می آمد،

            سیال...

 

نگاه من در امتداد بلندترین قامت نور

شکست

و تصویر سراب

بر دورترین سنگرهای درماندگی پاشید

 

پرنده ای پر کشید

شاخه ای اواز سر داد

و انبساطی همیشگی

            -مثل یک هجوم شیرین-

حنجره ام را خراشید

 

و من اندیشیدم

وازه های مرطوب از بغض سپاسم را

با شوق انگشتانم

به او تقدیم کنم:

 

-          ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 9:13  توسط هليا  | 

 

۱- به نظرم این سردرگمی یه اپیدمیه که افتاده تو جوونا. بیحوصله ام. فکر کنم باید بذارم و یه چند روزی از همه دنیا ببرم. دلم برای یله دادن روی ماسه های ساحل، زیر آفتاب با تن خیس تنگ شده. وقتی که احساس میکنی نیروی مثبت از تمام رگهات با فشار قوی رد میشه و پلکات پر میشه از خواب. پوستت یک دست میسوزه و شکلاتی میشی. دلم برای این لذتهای کوچیک تنگ شده. برنامه ریزی کرده ام یک هفته ای برم وارنا. یه شهر ساحلی در بلغارستان. کنار دریای سیاه. تنها و موبایل خاموش. نه شوهر نه همکار نه پدر در یک کلام، هیچکی، بهم دسترسی نداشته باشه. چقدر به آرامش نیاز دارم...

سه روز پشت سر هم رفتم تئاتر و سینما، لبخند با شکوه آقای گیل، روز سوم و عشقه. یک کم تخلیه شدم. احساس پوچی غریبی بهم دست داده بود. یک آدم آهنی که کار هر روزش سرکار رفتن و برگشتن به خونه است. جمع و جور و پخت و پز و تا بیاد به خودش بجنبه و یک نمایشنامه دست بگیره صدای زنگ در میاد و همسر از سر کار برگشته. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

درصدد اسباب کشی هستیم. به قول جناب همسر بریم جایی که معنویت داشته باشه. این روزها سوسکهای درشت محاصره مون کرده ان. روزی نیست که اجسادشون رو در اثر ابتلا به امها این ور و اون ور سالن پذیرایی پیدا نکنیم. دیشب که یک نوع هلکوپتری یورش آورده بود و جناب همسر با اون همه دبدبه و کبکبه در اثر مبارزه تن به تن با سوسکه دچار گرفتگی عضلانی شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 10:51  توسط هليا  | 

 

فراموش کن

رویش تلخ نگاه را

و لبخندهایی هزاران بار چرکین تر

که از میان مردمکهای نفرین

میکاوندت

 

فراموش کن

انتظار شنیدن صدای آشنایی را

که بوی فراموشی میداد

 

فراموش کن

آنچه را که هنوز نیامده

آنچه که نیامدنیست

چه گلهای چیده شده

عطر خود را فراموش میکنند

 

 فراموش کن

لحظه های خیس از عرق را

تصویر زندانی آفتاب را

و بادهای گرمی که دایره وار

بر فراز تنفست میچرخند

 

فراموش کن

همهمه گریه ها و ناله ها را

و دستهای چروکیده ای که تنهاییت را

تا ابتدای اشک میراند

 

تا کی دستمال به دست

غبار از فضا میروبی

گمان میبری که خاک

از خاک تهی خواهد شد؟

 

فراموش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 12:44  توسط هليا  | 

 

 

باز هم باید بجویم

جزای گناهانی را که مرتکب نشده ام

اما منسوب به منند

انگار که با من زاده شده اند

و من محکومم

به ان که تن به جذام بسپارم

باید که روح من سلاخی شود

 

تاریخچه گناهانم را مرور میکنم

بزرگترین گناه من

با نام انسان متولد شدن است

و زیستن به شیوه  انسانی

                        - خطا و عبرت

زیستن با موجوداتی

که با دیده عیب بین میکاوندت

مبادا گناهی از قلم بیفتد

و کوتاهی کرده باشند

 

من از پیش محکومم

طناب دار آماده است

با چشمانی روشن به افق

پیش باید رفت

نزدیک به چوبه ام

و هنوز میجویم

 

و هنوز...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 10:49  توسط هليا  |